ارتفاع دستهايمان يكي است، چه فرق ميكند كه من تو را از بالا ببينم يا تو من را؟
چهارشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۹
ارتفاع
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۱۵:۵۵
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
1 نظر
موضوع:
مجال تو همین باشد
دوشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۹
ترجیح
ترجیح میدهم با سمند در اتوبان برانم تا با بنز در جاده مالرو.
پ.ن.: در رابطه با حمایت از خودرو داخلی؟ نه بابا, کم رابطه با این سخن از دکتر شریعتی: ترجیح میدهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم.
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۲۳:۱۸
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
1 نظر
موضوع:
اتصال کوتاه
یکشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۹
زیپ
هر جایی که به اختلاف عقیده رسیدیم یک پلّه پایین میرویم, مثل زیپ آنگاه که خوب بسته نمیشود.
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۲۰:۴۳
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
0
نظر
موضوع:
مجال تو همین باشد
در بانك
كارت بانك ملتم انقضپاير* شده بود و من عزا گرفته بودم كه با اين گرفتاري بايد تا شعبه جردن هم بروم آن هم در ساعت اداري. بيخيال شده بودم تا اين كه يكي از بدهكارها! چكي از بانك ملت داد. براي نقد كردن رفته بودم كه يك شعبه خدمات الكترونيك روبروي شعبه مرجع چك يافتم. داخل رفتم و از دستگاه نوبت ده يك برگ گرفتم هنوز شماره را نخوانده بودم كه خانم خوش سخن همان شماره را خواند.العجب. نزد باجه رفتم و درخواستم را دادم. خدا را شكر اجابت شد و گفت كه نيم ساعتي كار دارد. نشستم.
اين مركز مراجعين مشكل دار! را مي پذيرد.
- پيرمردي آمده بود و شكايت داشت. مي گفت كه پنج ميليون در حسابش هست و متوجه شده كه از حسابش دزدي مي شود. آقاي بانك پرسيد چه دزدي؟ پيرمرد گفت كه هفته اي بيست تومن از حسابش كم ميشود. آقاي بانكي داشت توضيح ميداد كه اگر دزد خر نباشد يهو همه حساب را خالي مي كند.محترمانه بهش حالي كرد كه احتمالا كار حاج خانم است. فكر كردم كهبنده خدا زنش امروز به صلابه كشيده ميشه.
- باجه كناري مردي ايستاده بود با سبيل پرپشت. از اين تيپهايي كه از اداري جماعت حساب مي برند و سوسك ميشوند. با آن هيبت سعي ميكرد لفظ قلم حرف بزند مبادا مشكلي پيش نيايد. دلم برايش سوخت بنده خدا چه بله قربانهايي ميگفت. ياد اين بيت افتادم: آنچه شيران را كند روبه مزاج، احتياج است احتياج است احتياج
- مردي از در آمد نوبت گرفت و خيلي زود به باجه اي كه قبلا پاسخگوي پيرمرد بود رفت. مردي ميان سال به غايت خوشتيپ كه شايد فقط نيم ميليون اوركتش بود.آمده بود تا حساب پسرش كه آمريكاست را ببندد. نه رمز يادش بود، نه مدركي از پسر داشت ته حساب هم پنج هزار تومان بيشتر نبود!!
آقاي بانك صدايم كرد و كارت داغ داغ را تحويل داد و رسيد گرفت.
*: نيم ساعت گشتم ببينم برگردان پارسي انقضا يا اكسپاير چيست.
پ.ن: اينجا يكي پيشنهاد داد سررسيد يكي هم گفت سپري شده
پ.ن: اينجا يكي پيشنهاد داد سررسيد يكي هم گفت سپري شده
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۱۶:۵۶
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
2
نظر
موضوع:
مملكت
شنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۹
هستم اگر نیستم
البته پدر و مادر از اوجب واجبات است. سهشنبه مجددا به شهرستان آمدم تا کارهای نیمه کاره منزل را تمام کنم. نقاش در غیاب بنده قسمتی از کار را ماستمالی کرده بود که با تیزبینی بنده و البته هیبتمان پشت تلفن محبور شد تا دوباره در صحنه گندکاری حاضر شود و جبران مافاتی کند. بیخیال خستگیهای روحی و جسمی و فارغ از گرفتاریهای ذهنی یک عاشق به نظافت و پاک کردن ادامه دادم تا ریقی در بدن نماند. امروز صبح که از اتوبوس پیاده شدم گمان بردم که حکما دیشب اتوبوس تصادف وحشتناکی کرده که اینچنین بدن دردی نصیبم شده. زین سبب و جای شما خالی لباس گرم پوشیدم و تا لنگ ظهر* در آغوش بخاری خوابیدم. ظهر دیرتر از هر مدیری در شرکت به شرکت محترمه رفتم و هنوز نرسیده به جلسه ای فراخوانده شدم. فراخوانده شدم از برای حل موضوعی که نیاز به تخصص جناب حضرتم داشت. حدود ده پانزده نفر نشسته بودند و بحث شروع شد. یک ساعتی گذشت و کسی نظری از من نپرسید. ان چنان پرت و بیراه نظر میدادند که من صلاح دانستم خاموش بمانم. در اخر نفر کارفرما گفت اقای مستر کارمند نظر شما چیست؟ پنج دقیقه ای حرف زدم و از آنجا که بساطشان را لگد مال کرده بودم چهره ها در هم کشیده شد. مقرر شد تا من فلک زده بررسی فنی کنم و اعلام نظر نمایم. تعطیلی های دو هفته اخیر را که رفتم به خدمت به والدین کار بسیار تلنبار شد و این بررسی فنی هم قوز بالا قوز.
*: آقای میم حسودیشان می شود که من گاهی صبح ها ساعت عزیمتم را به دلخواه تعیین می کنم.
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۲۳:۲۸
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
0
نظر
موضوع:
روزگار,
زندگی کارمندی
پنجشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۹
اینرسی
تا وقتی بیدارم دلم نمیآید بخوابم, وقتی خوابم دلم نمیخواهد بیدار شوم.
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۰۰:۳۲
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
2
نظر
موضوع:
اتصال کوتاه
سهشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۹
جدول
گفتي كه پدربزرگت فقط با تو جدول حل ميكند
روزي يك جدول را كامل حل ميكنم.
پ.ن: به عشق تو
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۱۴:۴۹
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
0
نظر
موضوع:
مجال تو همین باشد
دوشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۹
قصه عينكم
عينك جديد من خيلي خفن است، آلماني است گمانم. رژيم ضد چاقي دارد.
پ.ن: هي لپمون مي خوره به قسمت پاييني شيشه عينك
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۱۳:۳۸
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
3
نظر
موضوع:
اتصال کوتاه
یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۹
دوستي خاله گربه
بعضي از همكاران علاقه بسياري به دوستي دارند، البته فقط تا وقتي كه از اين دوستي، يكطرفه بهره ببرند. چند روزي بود كه ديدم يكي از همكاران با من سرسنگين است. امروز علت را جويا شدم كه چرا؟ توضيح قرمودند كه شما دوستي را دو هفته پيش ثابت كرديد. تا ظهر فكر كردم كه دو هفته پيش بنده چه ظلمي در حق اين بنده خداي بي ادعا! روا داشته ام. داستان از اين قرار بود:
[همكار از من خواست كه براي فلان طراحي بايد چه كار كنم (لازم به ذكر است كه فلان طراحي كاري است كه براي يادگيري من حدود يك ماه و نيم مطالعه ميكردم). من كلياتي توضيح دادم، يك مورد مثال حل كردم و ارجاع دادم به منبعي كه خود از روي آن ياد گرفته بودم. اين فرايند تقريبا يك ساعت به طول انجاميد و اين روزها ربع ساعت هم براي من بسيار مهم و حياتي است. در پايان توضيحات به طرز عجيبي متوجه شدم كه خبري از تشكر نيست!! اين در حالي بود كه احساس ميكردم چون خيلي لطف بزرگي كرده ام يك قدرداني كلامي اساسي در راه است.]
علت ناراحتي را اينطور تحليل كردم كه اين بنده خدا انتظار داشته كه من از الف تا ي اين بحث را برايش تدريس كنم بي چشمداشت. هر چقدر به مخيله فشار آوردم به ياد نياوردم كه از طرف ايشان لطفي يا كمكي به من رسيده باشد.
پ.ن: نيازي هم به نتيجه گيري نيست.والّا
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۱۴:۴۱
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
1 نظر
موضوع:
زندگی کارمندی
شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹
تاكسيمتر، اختراع مظلوم
از بدو اختراع تاكسيمتر هميشه يك سوال مطرح بوده كه "تاكسيمتر به چه درد ميخورد؟". به مرور زمان مردم اين سوال را در دل كشتند و هنگام سوار شدن تاكسي تنها نگاهي غريب و پربهت به اين مصنوع مياندازند. بارها من به اين نكته انديشيدهام كه صنف تاكسيران چگونه به اين هماهنگي بيبديل دست يافتهاند؟! كه حتي يك بار هم به طور تصادفي ما نديديم اين وسيله جز نشان دادن ساعت و كلمه تاكسيمتر رسالت ديگري انجام دهد.
نكته جالبتر تعيين نرخ توسط سازمان تاكسيراني است كه بر روي شيشه همه تاكسيهاي گردشي برچسبي را چسبانده و نحوه محاسبه نرخ را توسط "تاكسيمتر" اعلام كرده است. يادم هست يك بار در اوائل كارمندي كه حواسم خيلي به دور و برم جمع بود تا كسي جيبم را نزند، چند باري با رانندگان باشخصيت و زحمتكش سر دولّا پهنا حساب كردن جروبحثم شد. از روي شيشه جلو شماره سازمان نظارت بر تاكسيراني را برداشتم. نه اين كه دل خوش به پيگيري باشم يا اينقدر بيكار باشم كه بخواهم شكايتي ببرم، محض اين كه به خودم ثابت كنم كه اين شماره كشك است و كشك هم بود.
امروز صبح در مسير شركت محترم سوار بر تاكسي شدم. همچون هميشه مشغول ديدن خيابان و مغازهها و آدمها بودم كه متوجه شدم راننده هربار به چيزي آن جلو ور ميرود! هنگام پياده شدن به رسم اين روزهاي بعد از هدفمندي سيصد تومان به راننده دادم، راننده گفت: زياده، دويست و پنجاه ميشه. گفتم ولي دويست و پنجاه مربوط به قبل از هدفمندي بود. آقاي راننده گفت ولي تاكسيمتر 240 تومان را نشان ميدهد. *من و دو مسافر عقب پريديم به سمت جلو و در حالي كه سرمان محكم به هم برخورد با تعجب پرسيديم چي؟ تاكسيمتر؟!! آقاي راننده با خنده تمسخر آميزي شبيه اين شكلك دو نقطه دي گفت آره تاكسيمتر، تعجب داره؟ مگه تا حالا نديده بودين؟ مسافر سمت چپي پرسيد: ببخشيد الان سنه چنده؟ راننده گفت: هزار و سيصد و نود و سه چطور مگه؟ مسافر وسطي داد زد: يعني ما تو اين مدت خواب بوديم؟ يعني ما سه تا اصحاب كهفيم؟ پس سگمون كو؟ من پرسيدم: يعني الان تورم منفي شده؟ رئيس جمهور كيه الان؟ مسافرسمت چپ پرسيد: عرق چي، آزاد شده؟
*: از ستاره به اين ور من پياده شده بودم و تخيل ميكردم.همين
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۱۰:۳۳
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
3
نظر
موضوع:
مملكت
جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۹
خبری نیست
رفته بودیم به گرد خیابانها بـگردیم, روبهروی گراد جای پارک بود, والده گـیـر دادهاند پدر پالتو بخرند, گرد پیری به سر و ریش پدر نشسته, من ناراحت میشوم. سوار ماشین می شویم, گردنم گرفته و درست نمی گردد, سپر عقب میخورد به گـارد پیادهرو. شام میرویم رستوران, من فسنجان میخورم چون گردو دارد.
پ.ن: منظورم اینه که خبری نیست
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۰۰:۳۶
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
0
نظر
موضوع:
روزگار
پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۹
دفعه پیش من و تو وان, این بار گودر
قصه مـ ـاهواره در خانه ما از این قرار است که والد با وجود مخالفت های بقیه و نظر خنثای بنده جهت پیگیری اخبار سیاسی و دریافت باکیفیت کانالهای داخلی تدارک دایره زنگی دیدند. زین سبب تاریخچه آن در خانه ما نهایتا به دو سال گذشته برمیگردد. ابتدا که کسی در امورات ریسیور وارد نبود و من هم نبودم, خانم والده از این شبکههای تبلیغ روسپیان می نالیدند که تصاویر مبتذلی ناگهان تمام صفحه را میپوشانند و این بهانه جروبحثهایی بین والد و والده شده بود. پس از کسب مهارت پدر خانواده در رمز گذاری, جستجو و اضافه کردن فرکانس این تیپ مشکلات مرتفع شدند. شبکه های جدیدی که فیلم های خانوادگی با محتوای ضعیف و بعضا منحرف پخش میکنند در خانه ما دیده نمیشوند و پدر و مادر به دنبال شبکه های مفیدند.
بار پیش که به شهرستان آمده بودم تحت تاثیر صحبتهای همکاران در شرکت, هنگام دیدن تلویزیون پیشنهاد دادم که بزنیم "من و تو وان" ببینیم. خدا روز بد برایتان نیاورد. تصاویر کنسرتی را نشان میدادند با رقص چهار زن تقریبا عور. همه نگاهها از تلویزیون به من فلک زده چرخید. گذشت..
ظهر پای رایانه نشسته بودم. به خاطر نقاشی ساختمان همه دور هم هستیم در اتاقها. مشغول گودر بازی بودم که مادر و خواهر آمدهاند میپرسند که چه خبر اینترنت. دارم برایشان در مورد گودر توضیح میدهم و آنها هم مشتاقانه چشم دوخته اند و من رول میکنم و مطالب را میبینیم و میخوانیم.همین
پ.ن: ننه ات خوب, بابات خوب واسه چی عکس زن برهنه شیر میکنی؟؟
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۱۸:۱۵
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
2
نظر
موضوع:
روزگار
قسمت نبود
من گاهی زیاد به قسمت و تقدیر پایبند میشوم. گاهی میخواهم پیامکی را برای کسی بفرستم و پس از چند بار تلاش و نرفتن پیامک, یک بار دیگر متن را میخوانم و منصرف میشوم و در دل میگویم قسمت نبوده! آمده بودم تا مطلبی بنویسم با عنوان"عزب ماندن یا نماندن, مشغله این است" عنوان را که نوشتم ویرایشگر متن برای نوشتن لود نشد که نشد. چند دقیقه ای صبر کردم, حتی چند بار صفحه را رفرش کردم ولی نشد. به این نتیجه رسیدم که قسمت نیست بنویسم.
پ.ن: عذرم را بپذیرید. این یادداشت مثال آن پیامک بالا شد با این متن: "میخواستم بهت یه چیزی بگم منصرف شدم" (ضایع بازی)
پ.ن: عذرم را بپذیرید. این یادداشت مثال آن پیامک بالا شد با این متن: "میخواستم بهت یه چیزی بگم منصرف شدم" (ضایع بازی)
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۰۰:۲۸
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
4
نظر
موضوع:
روزگار
سهشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۹
رنگ میزنم به دیوار
خیر سرم آمدهام مرخصی شهرستان. از سه شنبه تا شنبه را فرار کردهام بلکه ذهنی از کار خالی کرده باشم تا دوباره شنبه شود و برگردم, پراهن یقه سفید بپوشم و گاوآهن را به خود ببندم و روز از نو روزی از نو. والده بدون اطلاع والد قصد رنگ آمیزی در و دیوار کرده اند و به نقاش خانوادگیمان سپردهاند تا قلممو در رنگ بزند. والد کلا حال و حوصله هیچ تحرکی را ندارند و لذا در اولین قدم هر اقدامی مخالف اند, اگرچه وقتی می بینند که همت از دیگران جوشید و جاری شد لاجرم رضا میشوند. فی الحال بااطلاع والد از مصیبت وارده, بحثی و جری درگرفته. والد میگویند که زمستان فصل رنگ و نقاشی نیست, گرچه حق میگویند ولی والده هم حق دارند, عید در پیش است و مهمانی و لکههای نم که آبروبرند. بنده هرچند سنی ازم گذشته است ولی سکوت میکنم, احتمالا به سبب عزب بودن هنوز برای والد و والده داخل آدم نیستم(آنچنان). اسباب و اساسیه را به داخل اتاقها بردم و لذا اکنون در شلوغی لوازم خانگی به سختی دارم تایپ میکنم. خدا شاهد است برای اتصال سیم مودم آنچنان حرکات از بین اسباب و لوازم کردم که خزندگان خاکی می کنند. شهرستان است و همین ای دی اس ال کابلی هم نعمتی است, اینجا هنوز وایمکس و وایرلس به فحش و ناسزای فرنگی تعبیر میشود(احتمالا).
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۲۳:۳۷
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
2
نظر
موضوع:
روزگار
یکشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۹
بيشكيبم، بيقرارم، دل به درياي تو ميسپارم
تا آن زمان كه در نالههاي من خود را مييابي، حرف من را نخواهي فهميد.
پ.ن: در شب بهت ويراني من، قصههاي من را از سر شوق ميشنيدي!
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۱۲:۱۲
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
2
نظر
موضوع:
مجال تو همین باشد
شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۹
غرور ملی یا ملت مغرور
امروز آبدارچی شرکت گیر داده بود تا از من در بیاورد که نتیجه بازی امشب چه میشود. دو بار بنده خدا را فر دادم ولی ولکن نبود. بار سوم گفتم آقاجان میبازیم دست از سر کچل من بردار, میبینی که چقدر کار ریخته سرم, بیخیال. خیلی ناراحت شد, با اندوهی گفت: جدی یعنی نمیزنیم؟ من که بدجایی گیر کرده بودم گفتم انشاءالله که بزنیم ولی کرهای ها حرفهای ترند و کارشان حساب کتاب بیشتری دارد. با حس شکست خوردگی و همانطور که لیوانها را جمع میکرد گفت: ولی بچه های ایران غیرت دارن, غرور ملی ما رو اونا ندارن. گفتم حالا ما ببریم و حتی قهرمان شویم به تو چه میرسد؟ گفت: خب خوشحال میشیم ما دلمون خوشه به همین چیزا. گفتم صد البته من هم خوشحال میشوم ولی اگر هم باخت من ناراحت نمیشوم.
بازی که تمام شد و حذف شدیم به فکر آبدارچی و ناراحتیش افتادم, یاد حرفش در مورد غرور ملی کردم. بازیکنان ایران بعد از باخت گریه نمی کردند, همانطور که در بازی عصبی بودند بهت زده نگاه میکردند. ملت مغرور ما انگار نمیخواهد جز غرور و غیرت به بقیه ابزارها تکیه کند.
پ.ن: نمیدونم چرا به دلم افتاده بود خیابانی الانه که بگه "جدال نوادگان جومونگ و رستم" نگفت لامصّب.
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۲۲:۴۹
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
2
نظر
موضوع:
مملكت
منم اون همسايه ديوار به ديوار
همسايه ديوار به ديوار ما خانواده شلوغي هستند. آپارتمان ما هم از بسازبفروش و بسازبنداز گذشته يك جورهايي "بسازدررو" است. ديوار في مابين آنقدر كاغذي ساخته شده كه كليه مكالمات به راحتي ردوبدل مي شود. ميان من و آقاي ميم* كه كلامي منعقد نميشود، ميماند حرفها و دعواها و خندهها و بعضا محبتهاي همسايه. از بد روزگار تخت من فلك زده چسبيده به ديواري كه احتمالا آن طرفش مهمانخانه است. بنده شب هنگام در بيشتر بحثهاي خانوادگي بي آن كه كلامي بگويم شركت ميكنم. به عنوان مثال يك بار دختر خانه كه نو عروس هم هست! مهماني زنانه خانه مادر شوهرش را تعريف ميكرد و سخن از آن ميرفت كه احساس كرده كه دختر دايي آقاي داماد به او حسادت ميورزد(از اين قصه ها زياد است).هدف از طرح موضوع اين بود كه بگويم يا ايها الناس قشر كارمند براي ان كه صبح بتواند كله سحر بزند بيرون تا به ترافيك نخورد مي بايست شب را زودتر به رختخواب برود؛مثلا يازده، ولي اين همسايه عزيز ما ــ كه هنوز شغل سرپرست خانوادهشان براي من و آقاي ميم هويدا نگشته ــ تازه ساعت يازده سرحال ميشوند و شب را آغاز مي كنند. چه بسيار شبهايي كه با صداي خندههاي بيشخصيتانه يا داد و بيداد و دعوا و زكيدن! من از خواب پريدهام و به استغفراللهي بسنده كردهام و تنها يكبار كه بسيار مگسي شده بودم، سه مشت بر ديوار كوبيدم كه پس از آن ديگر صدايي نيامد.
علي ايحال به اين نتيجه رسيدهام كه نبايد انتظار زيادي براي رعايت حال همسايه از جانبشان داشت و از امروز "جنگ نرم" را آغاز كردم. صبح كه براي صلوة بيدار شدم تلويزيون را باز كردم و دنبال صداي روي اعصابي** گشتم.
*: آقاي ميم همخانه اي من است اين سه بار
**: صداي روي اعصابتر از پناهـــ ـيان سراغ داريد؟
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۰۸:۵۲
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
1 نظر
موضوع:
روزگار
جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۹
جا ماند
به خانه سر زدی امروز؟
خانه بوی تو را داشت
راستی هنوز کلیدت را داری؟
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۰۰:۰۰
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
2
نظر
موضوع:
مجال تو همین باشد
پنجشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۹
بچههای دیروز, شبکه تهران
شبکه تهران برنامهای پرطرفدار دارد به اسم بچههای دیروز. کارتونها و برنامههای کودک حدودا بیست سال پیش را نمایش میدهد. ایده, ایده جالبی بوده و زین سبب هم برنامه پربیننده ای شده است. چند باری پای این برنامه نشسته ام و هربار اشکم سرازیر شده.همین
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۲۱:۴۶
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
0
نظر
موضوع:
روزگار
حقوقا رو ریختن
در روزهای پایانی ماه یک دلخوشی هست و آن ریختن حقوق است. خانم منشی به رسم هرماه فیش های حقوقی را پخش میکند. هر کس فیش را دریافت می کند سریعا آن را باز میکند و داخلش را نگاه میکند. برایم جالب است که همه از جزئیات داخل آن کاملا باخبرند ولی با چنان ولعی باز و نگاه میکنند که انگاری این برگ بی ارزش, پول است. من شوقی برای بازکردنش ندارم با این حال باز میکنم نکته عجیب ساعت اضافه کاری است. سریع از روی تایمشیت اضافه کار برج دی را چک میکنم باید 20 ساعت باشد ولی 37 ساعت است به بخش مالی زنگ میزنم که ظاهرا اشتباهی شده. بعد از چند دقیقه از مالی زنگ می زنند و میگویند که اشتباه نیست این 17 ساعت جمع 9 و 8 ساعت برای دو جمعه ایست که آمده بودید ولی در سیستم موجود نبوده.
احساس کوتاه مدت و خوبی است. احساس مرفه بی درد بودن می کنم.
Posted by
Mr.Karmand
ساعت
۰۱:۵۳
با ایمیل ارسال کنیداین را در وبلاگ بنویسید!همرسانی در Xهمرسانی در «فیسبوک»همرسانی در Pinterest
2
نظر
موضوع:
زندگی کارمندی
اشتراک در:
پستها (Atom)